|
ترحم ممنوع!
|
||||
|
|
||||
جاودانه باش روح به غم نشسته ام که دنیا را مجال تبسم نیست در انزوای تمام فصول این دیوار تو جرعه جرعه بنوش عشق را در بند ! کنار پنجره ی کوچک مقوایی! و آب باش و قطره قطره خیسم کن که این همان عشق است و آخرین دیدار !!!... به یاد آنهمه روزهای خوب و شیرینت و حال اما آه ... نه دست او در دست نه چشم او در چشم نه گرم آغوشش نه آتش بوسه و چون عروسکها غریب و ساکت و سرد و بی لبخند کنار این شبها در آتشی که روشن شده ست می سوزی و خیره مانده دو چشمت به آن سر کوچه و بی صدا آرام چه کودکانه به پایش اشک می ریزی و این گناه توست ای عروسک بی دل ! گناه آنهمه تبسم ها گناه آنهمه حرفهای قشنگ گناه آنهمه همخوابه شدن های پوشالی گناه گرمی آن آغوش و بوسه ی شیرین ! . . بسوز ای عروسک بی دل ! که آخر قصه ست ! و مرگ تو شیرین شبیه خوابی ست که من دیدم ! بگو عروسک بی دل بگو به آدمها ! حرامتان خنده !!!!!.......
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:56 توسط دخترک
|

بارونی تشکر میکنم . دوستای گلم ! به دلیل مشکل بلاگفا پسرک نتونست با اسم خودش آپ کنه این مطلبی که می خونید نوشته ی پسرک شهر بی لبخنده!!!... "ديگه رفته "پسرک"
سلام از تمام دوستان عزیز که تو این مدت مسافر شهر بی لبخند بودن و با ما همگریه شدن تو شبای
نيستش که حرفاموبشنوه
ديگه مال من نيست.
رفت و منو تنها گذاشت
چرا نميتونم قبول که ديگه ندارمش
باورش برام سخته
شايد مال اينه که خيلي خاطره ازش دارم
واسه اينه که همه حرفام رودلم مونده و
هر شب مثل خوره روحمو ميخوره
يعني ديگه يادش نيست اون حرفا
پس چي شد اون قول و قرارا
مگه خودش هميشه نميگفت که من همه زندگيشم
يعني بايد قبول کنم که جاي منو يکي ديگه پر کرده
خيلي دلم خونه ازش
ولي بازم نميتونم نفرينش کنم
هنوزم فکر ميکنم که يه روزي بر ميگرده
کاش ميتونستم يه جورايي خودمو خالي کنم
کاش يکي بود که سرش داد ميکشيدم باهاش دعوا ميکردم
شايد يه خورده از اين حال و هواي لعنتي در بيام
احساس خفگي ميکنم
اونوقتا هر کاري که ميخواستم ميکردم
الان چي بيشتر به يه مرده متحرک شبيه شدم
احساس کسي و دارم که خورد شده کسي که همه چيزشو پاي يه قمار لعنتي باخته
آره زندگي منم يه قمار بود که من بازندش بودم
ديگه هيچي واسم نمونده
همه گله من از دست خداس که چرا گذاشت همه چيزمو
جند سال زندگيمو
مفت پاي يه نفر بيازم
اين اون عدل الهي که همه ازش دم ميزنن
نميدنم....
باورش سخته...
کاش مي شد...
نه ديگه رفته..."
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2:14 توسط دخترک
|

ما تنها مونده بوديم بين اينهمه بغض و دلتنگي هاي شبونه گفتيم راه بيفتيم بلكه برسيم به جايي كه آروم بشيم ، راه افتاديم كه بريم !
رفتيم و رفتيم تا رسيديم به شهر بي لبخند !
آره اينجا شهربي لبخنده !
جائي پشت دروازه ي دلاي شكستمون !
جائي كه خنده ديگه معنايي نداره!
شهر دلايي كه ديگه هيچ جا و هيج كجاي اين دنياي بزرگ
جائي براي تپيدن ندارن!
جائي كه تابوت خنده روي شونه ي گريه هامون به گورستان
فراموشي سپرده شده!
جائي كه برف غصه هامون با گرماي بغضاي ترك خورده
آب مي شن و از گونه هامون مي چكن پائين
جائي كه بغض يعني ..............................دلتنگي!
جائي كه دلتنگي يعني ............................عشق!
جائي كه گريه يعني ...............................حسرت!
آره اينجا....................................شهربي لبخنده!!!...
جائي كه ما مونديم و خداي اشكامون
جائي كه دلامونو تو هم گره كرديم تا يادمون بره دلمون واسه كي تنگ شده!
تا يادمون بره چرا تنها مونديم !
تو شهر بي لبخند هر شب داره بارون مي باره ....
اگه فكر مي كني تو هم مثل ما تنهايي!
اگه فكر مي كني مي خواي زير اين بارون خيس بشي
تا كسي اشكاتو نبينه ، بيا تا با هم تمام لحظه هاي دلتنگيمونو
با ساز تنهايي زير اين بارون ، گريه كنيم !
شايد كه يادمون رفت واسه چي اينجائيم!!!....
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:57 توسط دخترک
|
